دوباره یه منوعیت جدید
صبحها سعی میکنم قبل از ساعت ۷ از خونه برم بیرون که به ترافیک مدارس نخورم همیشه ۶ و ۵۰ دقیقه واسه حمید ساعت خروج میزنم و میرم بیرون . اون موقع خورشید تازه در میاد و نور کور کننده ای داره سه تا خیابون که مسیرمه دقیقا رو به خورشیده و اونقدر نور شدید میزنه که اگه یه عابر پیاده از خیابون رد شه امکان داره نبینمش و ترسم همیشه از همینه. پشت چراغ قرمز وقتی چراغ سبز میشه خیلی ها چراغو نمیبینن و فقط به همدیگه نگاه میکنن ببینن کی چراغ سبز رو میبینه و با حرکت اولین ماشین بقیه میفهمن چراغ سبز شده و همه حرکت میکنن . طبعا توی همچین شرایطی زدن عینک آفتابی میتونه تا حدی مفید باشه . منم که کلا عینکی ام و چشمهام به نور حساسه صبحها عینک آفتابی میزنم عینک طبی خودم هم فتوکروم هستش اما اصلا ازش خوشم نمیاد مخصوصا وقتی توی نور تیره میشه و عینک آفتابی رو ترجیح میدم. از طرفی از بس از عینک آفتابی استفاده کردم بهش عادت کردم بعضی وقتها هم واسه گم کردن خودم یا عوض کردن روحیه خودم هم گاهی عینک آفتابی میزنم مثل خیلی ها که میزنن!
امروز واسه تعمیر ماشین رفته بودم قبلش کلی سر حمید غر زدم که من یه زن تنها و همه کارهای مردنه رو خودم انجام میدم و تو نیستی و...اونم گفته بود ماشین رو ببر فلان جا و به آقای اکبری بده درست کنه منم موقع رفتن فامیل یارو رو فراموش کردم هرچی به حمید هم زنگ زدم جواب نداد رفتم به همون آدرسی که حمید گفته بود صدتا تعمیرگاه بود ولی فامیل طرف یادم نبود واسه همین دیگه یه جا بردم و اونم چرخهای ماشین رو باز کرد اولش فقط گردگیر پولس خراب بود و باید عوض میکرد ولی یارو گفت سیبک و طبق اش هم خرابه و باید عوض شه و گفت لنت ها هم باید عوض بشه و....خلاصه وقتی کارت دادم بهش یه حساب میلیونی ازم کشید دیگه منم کلی ناراحت بودم که توی این موقعیتی که به سختی حمید میتونه بهم پول برسونه این همه به ماشین خرج شد....دیگه ظهر که داشتم بر میگشتم خونه خیلی عصبانی بودم و توی خودم بودم واسه همین صدای ضبط رو زیاد کردم (البته نه اونقدر که از بیرون جلب توجه کنه) و عینک آفتابی هم زدم و به هیچ جا هم نگاه نمیکردم و توی مسیر هم اونقدر تند رفتم و لایه کشیدم تا نذارم هیچکس ازم سبقت بگیره سر یه چهار راه هم یه خانوم که مثل لاک پشت رانندگی میکرد و کل خیابون رو گرفته بود شدت عصبانیتم رو بیشتر کرد و با یه حرکت کماندویی از سمت راستش سبقت گرفتم و با باز شدن مسیر پامو گذاشتم روی گاز و به طرف خونه اومدم نمیدونم سرعتم چقدر بود ولی اونقدر عصبانی بودم که پشت سرم رو هم نگاه نمیکردم . اما از بس بدشانسم نگو حمید از چندتا خیابون عقب تر توی تعقیب من بوده و بخاطر سرعت زیادم بهم شک کرده (طبق معمول) نزدیک خونه بودم که یهو وسط راه دیدم حمید ازم سبقت گرفت و بوقش رو یکسره کرده و علامت داد که بزنم کنار ولی سرعتم زیاد بود تا میخواستم نگهدارم یه دویست متر رفتم جلوتر و حمید فکر کرده بود نمیخوام نگهدارم و با دیدنش میخوام فرار کنم دوباره حرکت کرد و اومد پیچید جلوم و من نگهداشتم....پیاده شد خیلی عصبانی بود گعت چه خبرته؟ واسه خودت میشنگی ضبطت رو بلند کردی عینک آفتابی زدی با این سرعت کجا میری؟ کسی دنبالته؟!
گفتم نه دارم میرم خونه. گفت گوشیتو بده و دادم بالا و پایین کرد مطمعن شد کسی بهم زنگ نزده گیر داد به عینکم که چرا عینک میزنی دنبالت راه میوفتن و این چه وضعیه واسه خودت درست کردی و دوتا خیابون گاز دادم تا اینجا گرفتمت و....بعدشم عینکم رو برداشت گفت بشکنمش؟....خیلی بهم برخورد بغض گلومو فشار میداد گفت به من که میرسی همش مینالی و غر میزنی ولی تو خیابونها که من نیستم خوب واسه خودت میشنگی! گفتم نمیشنگم اعصابم خورده. گفت اعصابت خورده که تیپ زدی و عینک زدی!
خلاصه کلی اعصابمو خورد کرد گفتم باشه غلط کردم عینک هم ممنوع کن اونم نمیزنم تو هرچی میبینی که من یکم بهش دلم خوش میشه سریع ممنوعش میکنی آدمو به چیز خوردن وادار میکنی ...گفت از فردا هرروز تعقیبت میکنم اگه ببینم اینجوری میای بیرون همونجا میزنم میکشمت! گفتم باشه از فردا یه روسری گل گلی دور گردنم میبندم با یه چادر گل گلی و یه بیل هم از پنجره ماشین میدم بیرون ماشین رو هم گِل مالی میکنم مثل کارگرهای سر چهار راه میرم و میام که دیگه تیپ نزده باشم بهت برنخوره!